تبلیغات
وبلاگ قرآن و عترت دانشگاه زنجان - داستان اصحاب کهف در قرآن
  • نظرسنجی

    » میزان تاثیر گذاری مسابقه قرآن و عترت در بین دانشجویان چقدر است؟

  • نمایه من

    درباره من

    اینجانب سجاد عبدالحسینی دانشجوی کارشناسی دانشگاه زنجان وبسایت نماز و فضای مجازی را جهت شرکت در سی دومین جشنواره سراسری قرآن و عترت آماده سازی کرده ام.
    قالب وبلاگ شخصی سازی شده و هرگونه کپی برداری از قالب بدون اجازه اینجانب خلاف شرع و حرام است.

    صفحه اصلی وبلاگ
  • داستان اصحاب کهف در قرآن

    نویسنده: سجاد حسینی | دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 04:26 ب.ظ

    «كهف» به معناى شكاف در دل كوه (غار) است; اصحاب كهف به معناى «یاران و ملازمان غار» است.
    قرآن كریم در آیات 9‌ـ ‌26 كهف از جوانانى مؤمن نام مى‌برد كه از آیین بت پرستى دوران خویش بیزارى جستند و با مأوا گزیدن در غار، به رحمت الهى پناه برده و از درگاه او درخواست هدایت كردند. خداوند نیز آنان را به مدت 309 سال به خوابى عمیق فرو برد و جایگاه امنى برایشان فراهم ساخت.
    اصحاب‌ كهف در منابع مسیحى:

    داستان اصحاب كهف در منابع مسیحى نیز ذكر شده است. ساختار داستان در منابع مسیحى همگونى خاصى با نقلهاى اسلامى دارد و به «هفت خفتگان» و «هفت‌خفتگان شهر اِفِسوس» معروف است.[1]
    شمار و نامهاى اصحاب كهف:
    شمار اصحاب كهف، چنان كه از عنوان داستان در منابع مسیحى، یعنى «هفت خفتگان» پیداست، 7 نفر است. برخى نیز آنان را 5 تن و برخى نیز 13 تن نقل كرده‌اند.[2] نامهاى اصحاب كهف، طبیعتاً، نامهایى یونانى است، زیرا اِفِسوس، از شهرهاى یونان است. این نامها عبارت است از: مكسملینا، یلمیخا، دیمومدس (دیموس)، امبلیكوس، مرطونس، بیرونس، كشطونس.[3] روشن است كه این نامها با ورود به نوشتارهاى اسلامى و عربى دستخوش تغییراتى شده است، چنان كه طبرى نامهاى ایشان را این گونه نقل كرده است: مكسلمینا، محسلمینا، یملیخا، مرطونس، كسطونس، ویبورس، ویكرنوس، یطبیونس و قالوش.[4] خود وى نیز بر اساس روایتى دیگر نامهاى دیگرى را با اندكى تفاوت ذكر مى‌كند.[5]

    قرآن مجید هیچ‌گونه تصریحى درباره شمار اصحاب كهف ندارد و تنها بیان مى‌كند كه مردم در عدد اصحاب كهف اختلاف نظر داشته‌اند; برخى ایشان را با سگ همراهشان 4 تن و برخى 6 تن و برخى 8 تن دانسته‌اند: «سَیَقولونَ ثَلـثَةٌ رابِعُهُم كَلبُهُم ویَقولونَ خَمسَةٌ سادِسُهُم كَلبُهُم رَجمـًا بِالغَیبِ ویَقولونَ سَبعَةٌ وثامِنُهُم كَلبُهُم» (كهف، 22) و چون «رَجمـًا بِالغَیبِ» را كه اشاره به بى‌دلیل بودن سخن مردم است پس از دو قول اول ذكر كرده و قول سوم را بدون چنین تعبیرى آورده، برخى نتیجه گرفته‌اند كه قرآن نظر سوم را تأیید مى‌كند.[6]
    به هر روى، قرآن شمار كسانى را كه از عدد اصحاب كهف آگاه بودند اندك مى‌داند: «قُل رَبّى اَعلَمُ بِعِدَّتِهِم ما یَعلَمُهُم اِلاّ قَلیلٌ» (كهف، 22)، ازاین‌رو به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دستور مى‌دهد كه جز به نحو مستدل با ایشان در این مورد به گفتوگو نپردازد: «فَلا تُمارِ فیهِم اِلاّ مِراءً ظـهِرًا». (كهف، 22) «مراء ظاهر» به معناى بحث غالب و مسلط است; بدین معنا كه با آنان چنان با استدلال سخن بگو كه گفتار تو بر نظر آنان غالب و مسلط گردد. احتمال دیگر این است كه با آنان در خلوت بحث و گفتوگو نكن، زیرا گفتار تو را تحریف مى‌كنند، بلكه آشكارا و در حضور مردم گفتوگو كن تا نتوانند حقیقت امر را تحریف كنند[7] و چون خداوند خود از همه آگاه‌تر است: «رَبّى اَعلَمُ بِعِدَّتِهِم» (كهف، 22) دیگر از هیچ كس درباره اصحاب كهف سؤال مكن: «ولا تَستَفتِ فیهِم مِنهُم اَحَدا». (كهف، 22)، زیرا علم خداوند تو را از هر چیز بى‌نیاز مى‌كند.[8]

    مكان غار اصحاب كهف:
    درباره مكانِ غار اصحاب كهف دیدگاههاى متفاوتى وجود دارد:
    1. حادثه مزبور در شهر «اِفِسوس» واقع شده و غار مزبور نیز در همان جا قرار دارد و افسوس (افسیس) از شهرهاى معروف آسیاى صغیر (تركیه كنونى و قسمتى از روم شرقى قدیم) است. ویرانه‌هاى این شهر هم اكنون در 73 كیلومترى شهرِ «ازمیر» تركیه به چشم مى‌خورد و در كنار قریه «ایاصولوك» در كوه «ینایرداغ» هم اكنون غارى بسیار وسیع دیده مى‌شود كه فاصله چندانى با افسوس ندارد و آثار صدها قبر در آن وجود دارد. ورودى این غار در سمت شمال شرقى بوده و هیچ اثرى از مسجد، صومعه یا كنیسه در آن به چشم نمى‌خورد. به عقیده بسیارى، غار مورد اشاره در داستان، همین غار است.[9] این قول، با نقلهاى مسیحى سازگار است.[10]
    2. غار مزبور در نزدیكى پایتخت اردن، یعنى شهر عمان و در نزدیكى روستاى «رجیب» واقع است. بر بالاى این غار صومعه‌اى دیده مى‌شود كه براساس پاره‌اى از قراین، مربوط به قرن پنجم میلادى است و پس از آنكه مسلمانان آنجا را فتح‌كردند، به مسجد تبدیل شد.[11] اطراف این غار از دو سمت شرقى و غربى باز است و آفتاب بر آن مى‌تابد و ورودى غار در سمت جنوب قرار دارد و در داخل غار 7 یا 8 قبر به چشم مى‌خورد. در سال 1963 میلادى هیئتى اكتشافى از اردن با حفّارى به كشف این غار متروك نایل شد.[12]
    علامه طباطبایى بنا به دلایلى دیدگاه اول را، به‌رغم شهرتش، مردود مى‌داند; از جمله آنكه از آیه «و تَرَى الشَّمسَ اِذا طَـلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ الیَمینِ واِذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشِّمال» (كهف، 17) برمى‌آید كه نور خورشید به هنگام طلوع بر سمت راست غار و هنگام غروب بر سمت چپ آن مى‌تابیده است، بنابراین باید ورودى غار در سمت جنوب باشد، درحالى‌كه دَرِ ورودى غار موجود در شهر اِفِسوس به سمت شمال شرقى است; همچنین مضمون آیه «قالَ الَّذینَ غَلَبوا عَلى اَمرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِم مَسجِدا» (كهف، ‌21) این است كه در آن غار یا پیرامون آن، مسجد و عبادتگاهى بنا كردند، درحالى‌كه در غار اِفِسوس اثرى از مسجد یا صومعه یا عبادتگاه دیگر به چشم نمى‌خورد. البته در سه كیلومترى آن كنیسه‌اى وجود دارد كه به هیچ وجه با غار مزبور ارتباطى ندارد[13]، بنابراین از میان دو دیدگاه یاد شده، دیدگاه دوم با ویژگیهاى ذكر شده در آیات قرآن سازگار است و برخى روایات نیز آن را تأیید‌ مى‌كند.[14]

    اصحاب‌ كهف در روایات‌اسلامى:
    روایات اسلامى معمولاً اصحاب كهف را همانند روایات مسیحى، جوانانى اشراف زاده دانسته كه در عید بزرگى با مركبهاى خود به بیرون شهر رفتند و بتهایى را كه مى‌پرستیدند به همراه خود بردند. خداوند در دلهایشان نور ایمان برافروخت و آنان به خداوند یكتا ایمان آوردند و هر چند در آغاز، ایمان خود را از یكدیگر پوشیده مى‌داشتند; امّا به تدریج ایمان خود را به یكدیگر اظهار كردند.[15] بر پایه برخى روایات با اینكه پادشاه جبار و بت پرست عصر، همه كسانى را كه از پرستش بتها سرباز مى‌زدند مى‌كشت; ولى به اصحاب كهف مدتى مهلت داد تا از ایمان خود بازگردند. آنان از این فرصت استفاده كرده و به غار پناه بردند.[16] برخى دیگر از روایات، آنان را امین و رازدار پادشاه عصر خود قلمداد كرده كه هدایت یافته و به غار پناه‌بردند.[17]
    همچنین براساس برخى روایات، اصحاب كهف جوانانى رومى بوده‌اند كه پیش از بعثت عیسى(علیه السلام) وارد غار شدند و پس از بعثت آن حضرت از خواب برخاستند[18]; امّا برخى روایات، همه ماجرا را مربوط به زمان پس از بعثت حضرت عیسى(علیه السلام) و آنان را افرادى دانسته كه بر شریعت عیسى(علیه السلام) بوده‌اند.[19]
    اصحاب كهف در قرآن:

    قرآن در طى 18 آیه به بیان این داستان پرداخته است. از سیاق نخستین آیه این قصه: «اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحـبَ الكَهفِ والرَّقیمِ كانوا مِن ءایـتِنا عَجَبـا» (كهف، 9) بر مى‌آید كه این داستان اجمالاً پیش از نزول آیات، معلوم بوده و قرآن به شرح و تفصیل آن پرداخته است.[20]
    علت شگفت بودن ماجراى اصحاب كهف، درنگ 309 ساله آنان در غار و آنگاه برخاستن ایشان در كمال سلامت بوده است. خواب طولانى اصحاب كهف از شگفت‌انگیزترین نشانه‌هاى الهى است كه موجب شده مفسران نیز به فراخور حال به بحث درباره آن و اثبات آن به لحاظ علمى و تجربى بپردازند.[21]
    براساس روایاتى كه در شأن نزول این آیات وارد شده، قریش شمارى از یاران خود را براى تحقیق درباره دعوت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به سوى عالمان یهود در مدینه فرستادند تا نظر آنان را در‌این مورد جویا شوند. عالمان یهود با طرح چند‌ پرسش گفتند: اگر محمّد(صلى الله علیه وآله) از عهده پاسخ به‌ این پرسشها برآمد، او پیامبر خدا است و گرنه دروغگوست. در پرداختهاى روایى گوناگون، این پرسشها كاملاً یكسان نقل نشده است; امّا در همه روایات، یكى از این پرسشها به اصحاب كهف مربوط است كه آیات مورد اشاره در پاسخ به آن نازل شده است.

    درنگ در غار:
    از قرآن كریم و روایات چنین برمى‌آید كه خداوند اصحاب كهف را پس از ورود به غار، به خوابى عمیق فرو برد[22]: «فَضَرَبنا عَلى آذانِهِم فِى الكَهفِ». (كهف، 11)
    زمخشرى مى‌نویسد: در این آیه مفعول «ضَرَبنا» حذف شده است و منظور این است كه بر گوش آنان حجاب و مانعى قرار دادیم تا مانع شنیدن صداها گردد; یعنى آنان را به خوابى سنگین فرو بردیم.[23] طبرسى این آیه را كنایه از مسلط كردن خواب برایشان و تعبیر آیه را بسیار فصیح دانسته است.[24] به احتمالى دیگر كه علامه طباطبایى آن را بیان كرده مراد این است كه خداوند همچون مادرى كه با ضربه‌هایى نرم و آهسته به گوش فرزند مى‌نوازد تا حواس او از پیرامون خود جدا شده، به خواب سنگین فرو رود، به گوش اصحاب كهف نواخته، تا به خواب عمیق فرو روند.[25]
    مدت درنگ اصحاب كهف در غار از نظر قرآن 309 سال بوده است: «ولَبِثوا فى كَهفِهِم ثَلـثَ مِائَة سِنینَ وازدادوا تِسعـا» (كهف،  25); امّا براساس روایتى از ابن‌اسحاق، آنان پیش از خواب، مدتى در غار به زندگى طبیعى مى‌زیستند و یكى از آنان با لباس مبدل وارد شهر مى‌شد و به تهیه آذوقه و توشه و جمع‌آورى خبرها از شهر درباره خودشان مى‌پرداخت و پس از بازگشت دیده‌ها و شنیده‌هاى خود را باز مى‌گفت[26]; امّا با توجه به حرف «فاء» كه مفید ترتیب اتصالى است: «فَضَرَبنا عَلى ءاذانِهِم» مى‌توان گفت آنان بلافاصله پس از ورود به غار در خواب فرو رفتند و خداوند آنان را به‌گونه‌اى قرار داده بود كه هركس بدیشان مى‌نگریست آنان را بیدار مى‌پنداشت، حال آنكه در خواب بودند: «وتَحسَبُهُم اَیقاظاً وهُم رُقودٌ» (كهف، 18).[27]
    برخى مفسران از این جمله چنین استنباط كرده‌اند كه چشمان اصحاب كهف به هنگام خواب، باز بوده است.[28] خداوند، در غار، شرایطى را حاكم ساخته بود كه كسى را یاراى نزدیك شدن و آسیب رساندن به آنان نباشد; دورنماى آنان در غار به‌گونه‌اى بود كه هر كس آنان را مى‌دید ناگزیر از ترس مى‌گریخت: «لَوِ‌اطَّـلَعتَ عَلَیهِم لَوَلَّیتَ مِنهُم فِرارًا ولَمُلِئتَ مِنهُم رُعبـا» (كهف، 18) و براى آنكه بدن اصحاب كهف بر اثر تماس دائم با زمین دچار فرسودگى و آسیبى نشود خداوند آنان را به چپ و راست مى‌گرداند: «و نُقَلِّبُهُم ذاتَ الیَمینِ وذاتَ الشِّمالِ» (كهف، 18) و براى آنكه شرایط حیات براى آنان كاملا فراهم شود و از هر گونه آسیب جسمى به دور باشند خورشید نیز نور خود را ارزانیشان مى‌داشت: «وتَرَى الشَّمسَ اِذا طَـلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ الیَمینِ واِذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشِّمالِ» (كهف، 17) در این میان سگ آنها نیز در دهانه غار دستها را گشوده و به حالت نگهبانى خوابیده بود: «وكَلبُهُم بـسِطٌ ذِراعَیهِ بِالوَصیدِ». (كهف، 18)
    غار در نیمكره شمالى زمین و به‌گونه‌اى بوده كه خورشید، صبحگاهان به سمت راست آن و هنگام غروب به سمت چپ آن مى‌تابیده است[29]: «وتَرَى الشَّمسَ اِذا طَـلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ الیَمینِ واِذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشِّمالِ». (كهف، 17) از سوى دیگر، آنان در محل وسیعى از غار قرار گرفته بودند: «وهُم فى فَجوَة مِنهُ». (كهف، 17) برخى گفته‌اند: منظور این است كه آنها در وسط و میانه غار قرار گرفته بودند، به‌گونه‌اى كه خنكاى نسیم باد و هوا به ایشان مى‌رسید.[30]

    پس از بیدارى:
    پس از 309 سال، مؤمنان خفته در غار، از خواب گران برخاستند. در واقع خواب آنان شبیه به مرگ و بیدارى آنها همچون رستاخیز بود و از همین رو قرآن كریم از بیدار كردن آنان به «برانگیختن و مبعوث كردن» تعبیر كرده است: «وكَذلِكَ بَعَثنـهُم» (كهف، 19) هر چند در برخى روایات از خواب آنان تعبیر به «مرگ» و از بیدار شدنشان به «دمیدن دوباره روح» تعبیر شده است[31]; امّا به تصریح قرآن، مراد از آن، خواب و بیدارى است.[32] (كهف، 18)
    به هر روى، اصحاب كهف پس از بیدار شدن درباره مدت درنگشان در غار به گفتوگو پرداختند. یكى از آنان پرسید: چه مدت درنگ كردید؟ گفتند: یك روز یا بخشى از یك روز: «قالَ قائِلٌ مِنهُم كَم لَبِثتُم قالوا لَبِثنا یَومـًا اَو بَعضَ یَوم». (كهف، 19) به گفته برخى علت تردید آنها، این بوده كه آنان در آغاز روز وارد غار شده و به خواب رفته بودند و در پایان روز بیدار شده بودند[33] و چون نتوانستند مدت درنگ خود را در غار، مشخص كنند، گفتند: خداوند به مدت درنگ ما آگاه‌تر است: «قالوا رَبُّكُم اَعلَمُ بِما لَبِثتُم».
    بلافاصله پس از این گفتوگو، پیشنهاد كردند كه یكى از آنان به شهر رفته و با سكه‌هایى كه داشتند غذایى تهیه كند: «فَابعَثوا اَحَدَكُم بِوَرِقِكُم هـذِهِ اِلَى المَدینَةِ». (كهف، 19) آنان تأكید كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود باید دقت كند كه طعام حلال و پاكیزه اى تهیه كند: «فَلیَنظُر اَیُّها اَزكى طَعامـًا فَلیَأتِكُم بِرِزق مِنهُ» (كهف، 19)
    اصحاب كهف افزون بر آن تأكید كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود باید مراقب باشد كسى از اوضاع ما آگاه نشود، زیرا در این صورت به ما دست یافته و سنگسارمان مى‌كنند یا اینكه ما را به آیین خود باز مى‌گردانند و در این صورت هرگز رستگار نخواهیم شد: «ولیَتَلَطَّف ولا یُشعِرَنَّ بِكُم اَحَدا * اِنَّهُم اِن یَظهَروا عَلَیكُم یَرجُموكُم اَو یُعیدوكُم فى مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اِذًا اَبَدا». (كهف، 19‌ـ‌20) قرآن مشخص نمى‌كند كه مأمور تهیه غذا كدام یك از آنان بود و نیز چگونگى آشكار شدن راز آنان را توضیح نمى‌دهد. امّا طبق برخى روایات «یملیخا» یا «تملیخا» داوطلب این كار شد[34] و با لباس چوپانى روانه شهر شد; امّا چهره شهر را كاملاً دگرگون یافت، ازاین‌رو بسیار شگفت زده شد و شگفتى او هنگامى فزونى یافت كه نانواى شهر با دیدن سكه‌اى كه متعلق به بیش از 300 سال پیش بود، ازوى پرسید: آیا گنجى یافته‌اى؟ به تدریج مردم از قراین حال فهمیدند كه این مرد یكى از چند جوانى است كه نامشان را در تاریخ ‌300 سال پیش خوانده و شنیده‌اند. پس وى را نزد پادشاه آوردند و او ماجراى خود را بیان داشت.[35]

    هدف از داستان اصحاب كهف:
    قرآن هدف از آشكار كردن راز اصحاب كهف را اثبات عملى رستاخیز انسانها دانسته است: «وكَذلِكَ اَعثَرنا عَلَیهِم لِیَعلَموا اَنَّ وعدَ اللهِ حَقٌّ واَنَّ السّاعَةَ لا رَیبَ فیها». (كهف، 21) در برخى روایات نیز آمده است كه در آن زمان زمامدار صالح و موحدى بر آن سرزمین حكومت مى‌كرد; امّا مردم مملكت وى به نحله‌هاى گوناگونى گرویده بودند; گروهى از آنان منكر معاد بودند. این پادشاه از این وضع بسیار اندوهگین بود و همواره به درگاه الهى ناله و تضرع مى‌كرد، تا اینكه خداوند با فاش ساختن ماجراى اصحاب كهف، معاد و رستاخیز انسانها را عملا ثابت كرد.[36] برخى نیز اختلاف مردم را در جسمانى یا روحانى‌بودن معاد دانسته‌اند.[37]
    پس از فاش شدن این راز مردم رهسپار غار شدند. پادشاه در حضور همگان با اصحاب كهف به گفتوگو پرداخت و خدا را بر این رحمت عظیم سپاس گفت، درحالى‌كه پادشاه در ورودى غار ایستاده بود، اصحاب كهف به مكان خود بازگشته و در آنجا به جوار الهى شتافتند.[38] براساس نقل منابع مسیحى آنها پس از گواهى دادن به معاد جسمانى همچون قدیسان به جوار حق شتافتند.[39]
    مردم پس از این واقعه نیز اختلاف نظر پیدا كردند: «اِذ یَتَنازَعونَ بَینَهُم...». (كهف، 21) همچنان‌كه برخى از مفسران گفته‌اند این تنازع، همان كشمكشى است كه پس از اطلاع از حال اصحاب كهف و مردن آنها پس از بیدار شدن از خواب طولانى واقع شده است. در واقع میان طرفداران معاد و مخالفان آن، نزاع و بحث درگرفت; مخالفان مى‌خواستند خواب و بیدارى اصحاب كهف به زودى فراموش شود و این دلیل استوار و شاهد روشن را از دست مؤمنان خارج سازند، از همین رو پیشنهاد ساختن بنایى بر روى آنان دادند: «فَقالوا ابنوا عَلَیهِم بُنیـنـًا» (كهف، 21) و براى آنكه مردم دیگر در این مورد كنجكاوى نكنند و ماجرا سربسته به انجام رسد گفتند: خداوند به حال ایشان آگاه‌تر است: «رَبُّهُم اَعلَمُ بِهِم» (كهف، 21)، ازاین‌رو ما را نسزد كه درباره ایشان به منازعه و احتجاج بپردازیم; امّا مؤمنان راستین كه ماجراى اصحاب كهف را شاهدى روشن براى اثبات معاد به معناى حقیقى آن مى‌دیدند سعى در ماندگار كردن داستان در اذهان كرده و گفتند كه باید بر آنان مسجدی بسازیم[40]: «قالَ الَّذینَ غَلَبوا عَلى اَمرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِم‌ مَسجِداً». (كهف، 21)
    _________________________
    پی نوشت:
    1.    The Encyclopedia Britanica, Vol .20, P.270-8 Gibon The Decline And Fall Of The Roman Empire, Vol. I, P, 544-5  
    2.     اهل الكهف، ص‌88.
    3.     اهل الكهف، ص‌88.
    4.     جامع البیان، مج‌9، ج‌15، ص‌276.
    5.     همان، ص‌252.
    6.     المیزان، ج‌13، ص‌267‌ـ‌268; نمونه، ج‌12، ص‌383.
    7.     نمونه، ج‌12، ص‌384.
    8.     المیزان، ج‌13، ص‌270.
    9.     قاموس كتاب مقدس، ص‌87; نمونه، ج‌12، ص400‌ـ‌401، اهل الكهف، ص91‌ـ‌92.
    10.     See,The Encyclopedia Britannica, Vol .20, P.270 - 8 The Decline And Fall Off The Roman Empire, Vol.I, P. 544-5
    11.     المیزان، ج13، ص297; نمونه، ج12، ص‌401.
    12.     المیزان، ج13، ص297; نمونه، ج12، ص‌401.
    13.     المیزان، ج‌13، ص‌296‌ـ‌297.
    14.     همان، ص‌298‌ـ‌299.
    15.     جامع البیان، مج‌9، ج‌15، ص‌256; تفسیر ابن‌كثیر، ج‌3، ص‌78‌ـ‌79.
    16.     همان، ص‌253.
    17.     عرائس المجالس، ص‌371‌ـ‌374; البرهان، ج‌3، ص‌622.
    18.     المعارف، ص‌54.
    19.     تاریخ طبرى، ج‌1، ص‌373.
    20.     المیزان، ج‌13، ص‌244.
    21.     نمونه، ج‌12، ص‌407‌ـ‌409; خلق الكون، ص‌155‌ـ‌157.
    22.     جامع البیان، مج‌9، ج‌15، ص‌225; البرهان، ج‌3، ص‌624; عرائس المجالس، ص‌375.
    23.     الكشاف، ج‌2، ص‌705.
    24.     مجمع البیان، ج‌6، ص‌698.
    25.     المیزان، ج‌13، ص‌248.
    26.     جامع البیان، مج‌9، ج‌1، ص253.
    27.     المیزان، ج‌13، ص‌255‌ـ‌256.
    28.     همان، ج‌13، ص‌256.
    29.     نمونه، ج‌12، ص‌368.
    30.     الصافى، ج3، ص235; جوامع‌الجامع، ج2، ص356.
    31.     البرهان، ج‌3، ص‌624.
    32.     جامع البیان، مج‌9، ج‌15، ص‌269; الصافى، ج‌3، ص‌234; المیزان، ج‌13، ص‌249.
    33.     جوامع الجامع، ج‌2، ص‌357; تفسیر ابن‌كثیر، ج‌3، ص‌81; نمونه، ج‌12، ص‌373.
    34.     عرائس المجالس، ص‌375; روض الجنان، ج‌12، ص‌320; البرهان، ج‌3، ص‌624.
    35.     عرائس‌المجالس، ص375ـ376; روض‌الجنان، ج12، ص‌320‌ـ‌323; البرهان، ج‌3، ص‌624‌ـ‌625.
    36.     تفسیر ابن‌كثیر، ج‌3، ص‌81‌ـ‌82.
    37.     همان; جامع البیان، مج‌9، ج‌15، ص‌281.
    38.     جامع‌البیان، مج9،ج15، ص275ـ277; روض‌الجنان، ج‌12، ص‌323‌ـ‌325.
    39.     The Encyclopedia Britannica Vol.20,p.270. And The Decline And Fall The Roman Empire, (Gibbon) Vol. I, P. 544-5  
    40.     المیزان، ج‌13، ص‌265‌ـ‌267.

    منبع: دائرة المعارف قرآن کریم، جلد سوم
    نویسنده: منصور نصیرى
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 مرداد 1396 04:28 ب.ظ

هدایت به بالای صفحه